تبليغاتX
 
چند قدم نزدیک تر به خدا

فوری                           فوری

دوستانی که واقعا میتوانند کمک مالی کنند یک زنگ به ما بزنید در حال حاظر یک معتاد را که از این بیماری خطر ناک اعتیاد خسته شده میخاهیم ترک بدهیم  در حدود ۱۰۰ هزار تومان نیاز هست متشکرم ۰۹۳۵۹۸۴۶۶۶۹

نجات یک معتاد نجات یک جامعه هست

فوری                               فوری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:48  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

FreeCod Fall Hafez

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:59  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

 

کاش میشد روزی هم آغوش فرزندی بودیم که پدرش معتاد هست

 کاش میشد دنیا حتی یک روز بدون هیچ غم و اندوه و بدون جنگ و مواد بود

 کاش همه نئشه خداوند بودند رفتم به خانه علی همون که معتاد هست ۲

 تا دختر خشکل داره عسل و غزل بچه هاش گریه میکردند ۲ تا دختر ۱

ساله و ۳ ساله میگفت بابا کجاست مامانش میگفت رفته دکتر ولی نه رفته

 بود دنبال مواد بچه میگفت عمو بابام دیگه سیگار نمیکشه گفتم نه عمو

 جان بابات دیگه خوب شد آنها در خانه پدر علی که خود فقیر هستند و

حقوق بگیر هستند زندگی میکنند زن و مادرش میگفت بار۲۰ بیستم هست

 که ترک میکند ولی خوب نمیشه باز لغزش میکنه

 دوستانی که دوست دارن به این خانواده کمک

 

کنند به ایمیل ما یا همینطور به شماره ما تماس

 

بگیرند همینطور اگر خانواده نیازمندی سراغ دارید

 

 کمک کنید تا از سبد کمک مردمی این سایت

 

رسیدگی شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:45  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

این سایت فقط جهت کمک به نیاز مندان درست شده

شما میتوانید با شماره : ۰۹۳۵۹۸۴۶۶۶۹

 

ویا باایمیل:

 

mailto:milijon_3006@yahoo.com

تماس حاصل فرمایید

کمک به فقیران کمک به جامعه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:48  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

 

واقعيت اينه كه من اهل بازي وبلاگي نيستم اما اين بازی یه جوری روحمو قلقلک داد... اگر خدا بودم .. با خودم ميگم:تو رو  چه به اون همه قدرت... تو بايد فكر كني به اين كه حالا كه ياسمن هستي چقدر تونستي يه ياسمن درست باشي... وقتي نگاه ميكنم به گذشته ها و غرق ميشم تو خاطرات نوجووني و جووني ... تا برسم به الان كه پا گذاشتم توي 42 سال ميبينم من تو همين ياسمن بودنم هم يه پام مي لنگه... با اين كه سالهاست سعي ميكنم كه كم نقص باشم. چون بي نقص كه اصلا غير ممكنه! ميبينم باز هم خيلي جاها ميتونستم اشتباه نكنم.. زود قضاوت نكنم... به دل نگيرم... دل نشكنم .. زود عصباني نشم... سريع تصميم نگيرم... و....

 

و بعد به خودم ميگم هر لحظه ميتونه برات شروعی  دوباره باشه... تا گذشته ها رو جبران کنی...يك تولد براي كسي كه همه تلاشش اينه كه خوب باشه گرچه ميدونه كه خوب بودن خيلي سخته خیلی....

 

بعد فكر ميكنم تنها چيزي كه تو اين چند ساله اخير فكر بهش روحمو آروم ميكنه اينه كه هرگز به كسي كه مي تونستم براش كاري كنم نه نگفتم...

نوری در درونم میدرخشه و گرماش وجودمو لبریز شادی میکنه.... خدای درونم... روحی که در من دمیده شده... قدرتی والا که میتونه منو به اوج برسونه... به کمال... به شرطی که باورش کنم... حسش کنم... و بهش ایمان بیارم... باور کنم که خدایی کوچکم در سرزمینی که فقط عشق میتونه نجاتش بده...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

ميگم: آخه زود نبود دختر 15 ساله رو شوهر بدي؟ ميگه: 15 سال كه نه!‌  17 سالشه. ميگم: چرا دیگه همش سه چهار ماه  از نگار من بزرگتره ... نگاهي ميندازه به دور دست  و ميگه: ديگه بايد ميرفت. شيطون شده بود. ماشالله اين ايران سل هم كه از حشيش و ترياك بدتره دست هر كي ميبيني يه ايرانسل 5 تومني!!!! درس هم كه نمي خوند امسال چند تا درس رو افتاد... پدر هم كه بالاي سرش نبود...اين مردك  هم يه نا پدريه  دلش كه براش نسوخته... شوهرش نميدادم فردا هزار حرف پشت سرش بود... تازه بعد اين همه سال سر و كله پدرش هم پيدا شده ميگه بچه مو ميخوام!!! گفتم برو از همون راهی كه من بچه رو ازت گرفتم بگیر اگه قانون داد مال تو!!!! اما  مي ترسم بلايي سرش بياره... معتاده ديگه...  

ادامه میده: وقتي فهميدم از هم خوششون مياد، خودم با پسره قرار گذاشتم تو پارك. ديدم پسر بدي نيست. گفتم  بزار از اول باهات شرط كنم . بيبين اين دختر پدرش معتاد بوده. از سه سالگي حضانتش دست منه. اون مردي كه تو خونه ميبيني ناپدريشه. منم زن دومم و صيغه اي... براي این که شب نون داشته باشم بخورم باید روز برم کارگري. فردا نشيني اينا رو بكوبي تو سر دخترم. فردا نگي مادرت نبايد کارگري كنه. برو فكراتو بكن اگه خواستي با خانوده ات بيا...

 بعد برق شادي توي چشماش ميدرخشه و ميگه: اونم قبول کرد. خدا رو شكر خانواده خوبي هستن. پسره ۲۲سالشه...  كارگره روزمزده ...

فردا تو محضر عقد مي كنيم. رسم داريم از لحظه اي كه تو محضر عقد ميكنیم تا سه روز داماد بايد خونه عروس بمونه و خونه خودش نره تا چله بهش نيفته!!! 5 يا شش ماه ديگه هم كه دو تا خانواده پولامونو جمع كرديم يه عروسي ميگيريم تا برن سر خونه زندگي شون... 

 

بعدم شروع ميكنه به جارو كردن. نگاهم رو نگار ميچرخه... صورت دخترك با تور عروسي مياد جای صورت نگار... غمي سخت قلبمو فشار ميده... فكر ميكنم چطور يه دختر 15 ساله ميتونه مسئوليت يه زندگي رو به دوش بكشه... فقر و اعتياد ميتونه سرنوشت آدمها رو چقدر عوض كنه... در حالي كه سعي ميكنم مانع از ريختن اشكي بشم كه چشمامو ميسوزونه  از جا بلند  ميشم تو دلم براي خوشبختي همه جوونها دعا ميكنم و از اتاق ميزنم بيرون....

.

 

*: برای همه هنر مندهایی که میرفتن ناراحت میشدم اما برای این یکی... خسرو شکیبایی... همه وجودم لبریز غم شد... بی نهایت دوستش داشتم... از دیروز تا حالا چهره دوستداشتنی ش با اون کلام نافذش از جلوی چشمام نمیره...چقدر خاطره با فیلمهاش دارم از هامون گرفته تا کیمیا و خانه سبز و خواهران غریب .... تا نوارهای تقویت روح با صدایی که تا عمق روحم نفوذ میکرد ... خیلی دلم سوخت خیلی.... برای آرامش روحش از صمیم قلب دعا کنیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:38  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 
برای چی اینجا مینویسم؟ این دنیای مجازی به دنیای حقیقی این مزیت رو داره که هر کسی خودش انتخاب میکنه که کی بیاد توش... یا در واقع کی وبلاگش به دنیا بیاد و چقدر عمر کنه... با چه اسمی بیاد تا کی بمونه و چطور توش زندگی کنه... تو دنیای واقعی مون مجبوریم خیلی از کارها رو خلاف میلمون انجام بدیم چرا که ممکنه دوستمون همکارمون ...فلان فامیلمون.... چمیدونم بلاخره کسانی که با ما در تماسن از دستمون ناراحت بشن.... و خیلی اوقات لازمه که یه نقاب روی چهره مون باشه تا دیگرون رو ناراحت نکنیم...نقاب خوشحالی (در حالی که دلمون پر غمه) نقاب ناراحتی (در حالی که اصلا ناراحت نیستیم) نقاب بیماری (در حالی که سالمیم) نقاب سلامتی (در حالی که دنیای دردیم...) و خلاصه خیلی از اوقات مجبوریم اونی باشیم که نمیخواهیم... اما اینجا لازم نیست که اونی باشیم که نمیخواهیم درسته؟... من اینجا در درجه اول برای دل خودم مینویسم... تموم اون چیزایی رو که ممکنه روی شونه هام سنگینی کنه...با نوشتن اینجا یه جورایی سبک میشم...ضمن این که همونطور که قبلا گفتم قولیه که به خدا دادم...  یکی شاید بیاد در مورد آموزش کامپیوتر تو وبلاگش بنویسه یکی در مورد مریضیش یکی خاطرات روزانه شو بنویسه حتی من وبلاگهایی رو خوندم که فقط خاطرات روزمره فرزندشون رو مینویسن ... یکی ممکنه خبر بنویسه یا شعرهای قشنگ یا بی معنی ... یکی ممکنه فقط برای عشقش بنویسه یا ... اینجا تنها جاییه که زور توش نیست... این دنیا دنیاییه که مجبور نیستی همه رو  راضی نگه داری...  اصولا وقتی با آدمای مختلف و سلیقه های مختلف طرفی خواسته های مختلفی رو هم باید پاسخگو باشی.... دلم نمیخواد اینجا هم مثل دنیای واقعیم جایی بشه که همش سعی کنم خودمو تو منگنه قرار بدم برای این که دیگرون ازم راضی باشن یا دلخور نشن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:35  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

زندگی نامه من یک مریض سرطانی که بخاطر نا امیدی رو به اعتیاد آوردم من خلاصه زندگیم رو میگم و بغیش رو به صورت فینگیلیش نوشتم اگه بخای میتونید بخونید من 4 سال پیش سرطان استخون گرفتم که دکتر ها با هزار بدبختی به من گفتند که باید امرآی بکنی من با بدبختی پول جور کردم انجام دادم و یک عمل جراحی کردم که دکتر ها فهمیدند من یک سرطان بد خیم گرفتم من 2 سال شیمی درمانی کردم از زور درد به مواد مخدر کراک روی آوردم دکترها گفتند 2سال شیمی درمانی بی فایده بوده و گفتند این
بیماری نا علاج میباشد گفتند یا پاهات رو باید قطع کنی یا 10 میلیون پول جور کنی تا پروتز بخری ولی من پول نداشتم به بیت رهبری دفتر رهبری رفتم من را فرستادن دفتر رایس جمهوری اونجا نامه دادن بیماری های خاص آنها قبول نکردن  از دوباره رفتم رایس جمهوری آنجا گفتند که پول ندارند فرستادنم بهزیستی و کمیته امداد که این جا ها هم من را 3 ماه بردند و آوردند که فایده ای نداشت گفتند بوجه به شما نمیتونیم بدیم دیگر من معتاد شده بودم و شیمی درمانی را ادامه دادم دکتر به خانواده من گفت دیگه فایده ای نداره بزارین موادش رو بکشه تا یک ماه دیگه بیشتر زنده نیست و
جوابم کردند و این حکومت باعث ساختن یک معتاد و یک دزد حرفه ای از یک مریض سرطانی شدند من وقتی فهمیدم دکتر جوابم کرده دیگر هیچ امیدی نبود اگر کسی میخواست کمک من یا خانواده ام بکنه بخاطر سوء استفاده از زیبایی مادرم بود کمیته امداد برای 200000 تومان کمک مالی برای عکسها و داروهای شیمی درمانی به مادر من پیشنهاد دادن و متئسفانه مادر من را بخاطر فقر از دست من در آوردند فقط گناه او این بود که میخواست فرزندش زنده بماند الان پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند مادرم شوهر کرده پدرم در جنگ موجی شده ولی تمام حقش را خرده اند و گفتند که مدارکت در جنگ سوخته و
پدرم ناراحتی اعصاب داره همش بخاطر ناراحتی اعصاب یا به تیمارستان میره یا کاری میکنه میبرنش زندان ولی منم از آن شب شیمی درمانی خود رو قطع کردم و از خدا خاستم کمکم کنه و الان 1 سال هست از آن موضوع گذشته و الان زنده هستم ولی هنوز آن قده سرطانی در پام هست و هنوز درد میکشم شبها نمیتوانم بخوابم و فعلا دارم از طریق اینترنت برا رنگارنگ سایت میسازم تا ایران زود تر آزاد بشه تا من انتقام خود و خانواده ام را از اینها بگیرم من الان به کمک انجمن معتادان گمنام پاک شده ام الان 6 ماه پاکی دارم و تمام دوستان داق دیده و دلسوخته من در این انجمن با شما هستند
التماس دعا از مردم
ایران و دوست داران مردم ایران

کارت پستال بیمارستان محک برای شب عید بیماران سرطانی
 
داستان زندگی من در اعتیاد به صورت فینگیلیش انگلیسی به فارسی در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:23  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:20  توسط انجمن انسان دوستانه ایران  |